ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

دایی حسن

١ هفته بیشتر نمونده، هفته ی دیگه اینموقع ایشاالله عروسیه دایی حسن، ابوالفضل عزیزم، من و دایی حسن خیلی خاطره با هم داریم...بازیهای دوران بچگی، اضافه شدن یه برادر و دو خواهر دیگه بهمون،سفرهای خانوادگی، درس خوندنامون با هم، کارتون و فیلم دیدنهامون، شهربازی رفتنامون، سرود خوندنامون، دانشگاه رفتنمون با هم، سرکار رفتنمون با هم، خواستگاری رفتنها،خلاصه خیلی و خیلی خاطرات خوش و شیرین و گاهی هم تلخ... هیچ وقت یادم نمیره دایی برام حکم یه برادر کوچیکتر از خودم و نداشته و نداره و همیشه و همیشه از مشورت و همفکریهاش استفاده می کردمو می کنم، خیلی خوشحالم که الان خوشحاله و زندایی صبا کنارشه، امیدوارم خوشبخت بشن و سالهای طولانی در کنار هم زندگی کنن... ...
8 ارديبهشت 1391

یه چی چیل دیگه

دومین کتابی که همیشه برات میخوندم و میخونم، این کتابه، چی چیل خوشحال چی چیل غمگین، از اونجاییکه داری یکی یکی کتابهاتو پاره می کنی گفتم متن این کتاب رو هم برات بزارم یادگاری بمونه... چی چیل را ببین، آره می خنده، خیلی خوشحاله، داره می خنده اما گاهی هم اوهو و اوهو، گریه می کنه، چی چیل اخمو بستنی داره شاده شاده شاد، وای چه قد بد شد بستنی افتاد خوشحاله چی چیل، می پره بالا، بادکنک داره، چی چیل بلا اما ناگهان، پنج و شش و هفت، خیلی غصه خورد، بادکنکش رفت غصه می خوره، چی چیل بیچاره، تب داره چی چیل، حالی نداره حالا خوشحاله، حالش بهتره، بازی می کنه، از جا می پره وای چه چی چیلی! کثیف و بدبو، حمام م...
8 ارديبهشت 1391

سوپرایز خاله منایی

دیشب بعد از خرید واسه عروسیه دایی، رفتیم خونه ی خاله منا، خاله جون زحمت کشیده بود و یک جفت کفش خوشگل برات هدیه گرفته بود... خاله دستت درد نکنه... کفش عروسی هم آماده شد... ...
8 ارديبهشت 1391

عشق

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود                                                    عشق از روز ازل مدیون عطر یاس بود ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه                                      &...
6 ارديبهشت 1391

بهار

بهار که از راه میرسه آدم دلش نمیاد عصرهای قشنگ و تو خونه بمونه،امسال هم که به عشق تو این حالت مضاعف شده، واسه همین دیروز دومین حضورت و در پارک داشتی... چقدر هم که ذوق می کردی عزیزم... ...
4 ارديبهشت 1391

چیچیل جون

از روزهای نخست زندگیت برات کتاب چی چیل آرام دام ، دارا دام دام و می خوندم. الان با خوندن این کتاب تقریبا تو هر شرایطی آروم میشینی نگاه میکنی گاهی دست میزنی و اگه خوابت بیاد میشه لالاییت... از اونجاییکه داری کتابهاتو یکی پس از دیگری پاره پاره میکنی برای یادگاری شعرهای این کتاب و اینجا برات میزارم که همیشه یادت باشه کتاب اول زندگیتو... چی چیل جونم نقاشی کن، نقاشی بی سروصداست، نقاشیه قشنگ بکش، نقاشی کار بچه هاست چی چیل داره داد میزنه، به زیرآواز میزنه، بدجوری پرسروصداست، با قابلمه ساز میزنه رو برفها بازی میکنه، چقدر ساکته هوا، صدای رعدوبرق می آد، چی چیل میترسه از صدا روفرشی خیلی بی صداست، راه که میری توی اتاق، ک...
2 ارديبهشت 1391

دل ضعفه

خداییش آدم مقابل اینطور خوابیدن کوچولوها دل ضعفه نمیگیره؟؟؟ ...
2 ارديبهشت 1391

260 روز

فردا عسلم 260 روزه میشی، یعنی 260 روزه که کنار مایی و برامون شادی آوردی... ابوالفضلم، هر روزت با روز قبلت تفاوت داره... دس دسی هات خیلی بامزست، دست چپتو نگه میداری با دست راستت محکم روش میکوبی، دهنت هم تا آخر باز می کنی، تا حالا نتونستم از این صحنه عکس بندازم آخه تا می بینی نگاهت می کنم تغییر حالت میدی... سینه خیز رفتنت هم خیلی جالبه، خاله مریم میگه انگار تو جبهه ای...از دست راستت کمک میگیری برای جلو رفتن، و با پای چپت خودتو به جلو هل میدی، حالتهای چهاردست و پا میای ولی سینه خیز و ترجیح میدی... دیگه بهت سرلاک و حریره نمیدم، جای سرلاک هم صبحها بهت بیسکوییت مادر میدم، خودم عاشق این بیسکوییت هستم و تو هم دوسش داری... ...
2 ارديبهشت 1391

پارک

٥شنبه31 فروردین، هوا بهاری و خیلی خوب بود، خونه ی مامان جون بودیم، با دایی هادی و مامان جون رفتیم پارک محله ی مامان جون اینا، تو راه بغل دایی خوابت برد، نیم ساعتی تو پارک خواب بودی،خاله مریم هم به ما پیوست و برات خوراکی آورد، بیدار شدی و این اولین تجربه ی حضورت تو پارک بود...با دیدن بچه ها خیلی ذوق میکردی و خوشحال بودیم که خوشحالی... ...
2 ارديبهشت 1391